حكيم ابوالقاسم فردوسى

539

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

سرِ خشم كشت . بهرام نيز فرزند اين پدر بدكُنش است و روا نيست مردمان بىپناه و رنج كشيده را به او بسپاريم . سخن گفتن بهرام با ايرانيان از شايستگى خود به پادشاهى بهرام گفت : سخنان و شكوه‌هاى شما همه راست و درست است ، و پدرم بدخوتر و ستمكاره‌تر از آن بود كه شما گفتيد . بر من نيز بيداد كرده است ، و مباد آن كه كسى راه او را بگيرد . يزدان پاك را نيايش مىكنم كه به من خرد بخشيده است . مرا منش و راى و فرهنگ و هنر است ، و شاه بيدادگر را هيچ يك اينها نيست . بر آن سرم كه همهء شهرها و شهركهايى را كه از بيدادگرى پدرم ويران و تهى از مردمان شده از نو آبادان كنم . بر اين گفته‌ها يزدان پاك را گواه مىگيرم . و اگر خواهيد تاج شاهى را ميان دو شير ژيان بنهيد ، من و خسرو هر كدام تاج را برگرفتيم پادشاهى او را باشد . و گر زين كه گفتم بتابيد يال * گزينيد گردن كشى را همال سر و كارتان با تير و شمشير خواهد بود . بهرام پس از گفتن اين سخنان از انجمن بيرون شد ، و به خيمهء خود رفت . موبدان و همهء بزرگان كه گفتار بهرام را شنيدند ، همزبان گفتند : به مردى و گفتار و راى و نژاد * از اين پاك تر در جهان كس نزاد تاج برداشتن بهرام از ميان شيران آن گاه به هامون در شدند و تاج پادشاهى را ميان دو شير جنگى نهادند . خسرو گفت : نخست آن كس بايد به برگرفتن تاج بكوشد كه مىخواهد پادشاهى را از من بگيرد . ديگر آن كه بهرام جوان است و من پير و در برابر چنگال شير ژيان ناتوانم . بهرام رضا داد . گرزهء گاوسر برداشت و پس از اين كه به درگاه يزدان پاك نيايش و از گناهان خويش توبه كرد به برداشتن تاج گام پيش نهاد . يكى از شيران زنجيرى را كه بدان بسته بود گسست و به بهرام تاخت . شهزاده با گرز چنان بر سرش زد كه روشنى از چشمش بيرون زد . و چون شير ديگر بر او حمله برد بهرام با